«پرواز در خاک »
ساعت ۹:۳۵ دقیقه است حدود ۱:۳۰دقیقه است تو آسمونیم
مــوتــور نـــداریــم
با سلام وصــلوات انشاءالله داریم مـی شینیم ارومیه
انشاءالله که به خیر بگذره
اشهد ان لا اله الا الله ومحمد رسول الله صلوات بفرستید
اللهم صل علی محمد وآل محمد
لحظه آخر...
یا علی ابن ابی الطالب. یا علی ابن ابی الطالب...
چه زیباست که احمد کاظمی به سمت دیار باکری پرواز کرد و رفت...
حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود.بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشد.
توی مدرسه با بچه ها حرف میزدیم بعضی وقت ها تعریف میکردند که با بابایش حرفشان شده و او دعواشان کرده هیچ وقت باورم نمیشد پیش خودم می گفتم:"آخه مگه میشه بابا دخترشو دعوا کنه. من که هر وقت می بینمش از سر و کولش بالا میرم وهمش سر به سر هم میزاریم تاحالا دعوام نکرده حتی عصبانی نشده بچه ها هم حرفهای من را باور نمی کردند."
می گفت:"هر وقت کسی ازم می پرسد تو جنگ هم بوده ای یا نه؟ خجالت می کشم به او بگویم تمام سالهای جنگ در جبهه بوده ام وهنوز زنده ام. اگه یه ریزه لیاقت داشتم تا حالا شهید شده بودم."
با همه دوست بود هر کسی هم که دوستش بود فکر می کرد حنیف ازهمه بیشتر اورا دوست دارد. می گفت:"باید طوری با این بچه ها رفیق شد که وقتی قرار شد به شان کاری را بسپری نیازی به امر و نهی نباشد."
تو مدرسه بچه ها فکر می کردند چون بابام سردار است حتما چند تا محافظ و راننده دارد. روزهایی که می اومد در مدرسه دنبالم بعضی از بچه ها می ایستادند بابام رو ببینند وقتی می دیدند بابام خودش پشت ماشین نشسته وکسی هم همراهش نیست مطمئن می شدند که دروغ می گفتم که بابام سردار است.
خدایا به حق
حضرت زهرا (سلام ا... علیها)
حتی اگر گناهکاریم
به خاطر دوستان شهیدم
شهادت را نصیبمان کن.